![]() |
![]() |
|
| میگی دنیای ما پر از رنج و غمه تموم زندگی غصه و ماتمه |
|
اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه
با قطره چکان جعل می کردم! خاطرم آمد: شاید دلتنگ خنده هایم باشی. ببخش اگر این روزها... عشق با گریستن اثبات می شود!!!
در فنجان قهوه ات نمی بینی و آن گاه که در طالع این ماهت نیز خبری از معجزه نیست. بدان که خداوند همه چیز را به دست خودت سپرده تا بهترین ها را به ار مغان آوری!!!
چشم در چشم من. در ساعت شنی آب می ریزم شاید این احساس ٬ جاودانه شود!!!
دسته گلی از گل فروش چهار راه بخری و میان ماشین های دیگر تقسیم کنی! اما بدان که با هر شاخه دنیایی از محبت و شادی به تو باز خواهد گشت! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
درست یک روز است
که یکدیگر را ترک کرده ایم. ولی بی تو لحظه ها آن قدر دیر می گذرند که می خواهم فردا ... سالگرد جدایی مان را جشن بگیرم!!!
خیلی ها معنای امید را از زمین های خاکی نا کجا آباد اموختند. به آسمان چشم ندوز قرار نیست اتفاق های بزرگ... همیشه از آنجا شروع شود!!!
گاه باور های قدیم فرصت های تازه را از ما دریغ می کنند خودت را رها کن می شود سقوط به اوج را تجربه کرد!!!
از پشت عینک آفتاب برای سرنوشتمان تصمیم می گرفتی و ما نیز ناتوان از دیدن چشم هایت به خود وعده ی وصال می دادیم!
قلبی داری به وسعت هفت دریا و بی نهایتی آسمان ها. باید منطقی باشم. حق داری اگر دلت برایم... تنگ نمی شود!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
با سلام به همه دوستای خوبو مهربون و طرفدارهای این وبلاگ
یه مژده واستون داشتم این وبلاگ دوباره آغاز به کار کرد البته با این تفاوت که این وبلاگ به من واگذار شد و من سعی مسکنم دوباره این وبلاگو به راه بندازم من اسمم سایه هست یکی از دوستان الناز جان هستم من از اون خانوم نمی نویسم و بیشتر سعی میکنم شعر و مطالب عاشقانه داخل این وبلاگ واستون بنویسم از شما دوستای خوب میخوام که منو با نظراتتتون همراهی کنید دوستار همیشگی شما سایه |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلااااااااااااااااااااااااااااام
نه بابا هنوز داستانم تموم نشده و تا حالا که ۱۹ اسفنده ادامه داره و تقریبا" هم غم انگیزه ... اما من دیگه نمینویسم ... آره تصمیم گرفتم دیگه اینجا چیزی ننویسم دلم برای همتون تنگ میشه ... مرسی که تا اینجا منو همراهی کردین و ببخشید که من شما را تنها میذارم ... بااااااااااااااااااااااااااااااای |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام به دوستان گلم ... چطورين ؟ اينم ادامه اون پست ها ... خلاصه وقتي منو ديد كه از كلاس رفتم بيرون ( چون از من يه كم دور بود ) اول اشاره كرد كه برم توي كلاس من هم سرمو انداختم پايين ولي منو ديد كه چشمام پر از اشكه و با تعجب گفت چيه...؟چته...؟( من هم كه از زور اشك اصلا جايي را نميديدم گفت خوب بگو اگه كاري ميتونم برات بكنم ... من هم از بس عصبي شده بودم اون روز بلند بهش گفتم نه
خوب ديگه به سلامتي خاطره اين روز غم انگيز تموم شد فراموشي به اين آسونيا نيست قربون همه ... باي |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 8:12 قبل از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام به همه دوستان خوبم ... ميخوام ادامه پست هاي قبلو بنويسم ... ممنون ميشم واقعا بخونيد و نظر بديد ... خلاصه مشاور كه كارم داشت من هم رفتم و بهم گفت كه زنگ تفريح برم پيشش و ميخواد باهام حرف بزنه من هم از اينكه بايد برم و درباره خانم ((ب)) صحبت كنم اشك توي چشمام جمع شده بود گفت مگه خانم ((ب)) چي گفت ؟ من هم همه حرف ها رو براش تعريف كردم . اون هم گفت خوب دخترم مگه تو از يه دوست بيشتر ميخواي؟
خوب ديگه ... بقيه توي پست بعد ... اينم از متن اين پست ... اي کاش در آن لحظه که تقديم تو شد هستي من ... مي سپردم که مراقب باشي جنس اين جام بلور است پر از عشق و غرور است مبادا بازيچه شود مي شکند |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام دوستاي گلم ... خوبين ؟ و اما ادامه پست قبل ... تا اينجا گفتم كه بهم گفت يه وقت تو اونقدر خوب باشي كه من آرزو كنم دخترم باشي ... بعد گفت : ببين گلم من هم تو را دوست دارم
خوب براي اين پست ديگه بسه انشاءالله توي پست بعد ادامشو مينويسم ... اينم از متن اين پست ... در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام به همه دوستاي گلم ... خوبين ؟ اين پست و سه تا پست بعدش از همه پست هاي قبلي حساس ترن ... پيشنهاد ميكنم بخونيدش ... البته اگه دوست داشتين ... امروز 15/7/85 و يكي از ناراحت كننده و غم انگيز ترين روزهاي عمرم بود ... بله ... درسته ... امروز هم درباره خانم ((ب)) مينويسم !!! امروز شنبه بود و من هم 5 شنبه و جمعه خانم ((ب)) را نديده بودمش به خاطر همين تا از در دانشگاه وارد محوطه شدم قلبم آنقدر تند ميتپيد كه خودم هم تعجب كرده بودم ...
خوب ديگه بهتره ادامه را توي پست بعد بنويسم ... اينم از يه متن قشنگ ... كاشكي دوستت نداشتم اونوقت ميتونستم مغرورانه از كنارت رد بشم بدون اينكه نيم نگاهي بهت بندازم … كاشكي دوستم داشتي اونوقت وقتي باهات حرف ميزدم به چشمام نگاه ميكردي نه لبام … چقدر جاي وجودت خاليه كنار تنم … جاي دستات خاليه توي دستام … چقدر آروم قلب هزار دريچه ي منو تصرف كردي … و چه آسون همه بهونه هام را يكي كردي … كي گفت اگه بري عشقتم ميبري؟ … تو رفتي و هر روز ديوونه تر شدم واسه شنيدن زنگ صدات … سنگيني نفسهات … واون احساس بي ثبات … دفتر بي خطم با خط هايي پريشان منتظر است دستي او را ورق بزند … |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلاااااااااااااااااااام خوبين؟ من بالاخره آپيدم خلاصه وقتي رفتم دفتر مشاوره شروع كردم و همه چيز را گفتم بعد گفتم توي خا نوادم هم مشكلي ندارم و اون گفت واقعا ؟؟؟؟؟ مشاور ميگفت خانم ((ب)) واقعا خانم خوبي هستند و همه دوستش دارن و ... بعد گفت ببين تو هم اگه زياد به پر و پاي خانم ((ب)) بپيچي اون ديگه از تو بدش هم مياد ... من هم دوباره چشمام پر از اشك شده بود خودش يكدفعه گفت خوب چهره ات قشنگه و خودت صميمي هستي و خوش صحبتي و ... (من از خودم تعريف نميكنم فقط دارم عين چيزايي را كه شنيدم مينويسم شایدم برای دلخوشی گفته) بعد گفت خوب اينجوري ضعيف ميشي ... سعي كن شيريني بخوري (راست ميگفت ديگه هيچي نميخوردم اگه 2 تا قاشق غذا براي نهار ميخوردم همون صبحانه و نهار و شام من ميشد و توي 3 روز 4 كيلو وزن كم كردم) راستي مشاور بهم گفت خوب كاري كردي اون برگه را پاره كردي (در مورد برگه توي پست قبل نوشتم) و هر وقت ياد خانم ((ب)) مي افتي روي يه برگه هر چي ميخواي بنويس و پاره كن. چون اگه اين جوري پيش بره هم خودت از بين ميري و هم درست ضعيف ميشه ...
اين هم از دكلمه امروز ... البته اينو به اون خانم تقديم نميكنم ... به كه بايد دل بست؟ به كه شايد دل بست؟ سينه ها جاي محبت همه از كينه پر است هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را گرم پاسخ گويد نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده ی عمر قدمي راه محبت پويد نقش هر خنده كه بروی لبي ميشكفد نقشه ای شيطانيست در نگاهي كه تو را وسوسه ی عشق دهد حيله ای پنهانيست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام به همه دوستای خوبم
چطورین؟ شرمنده که دیگه آپ نکردم آخه خط اینترنتمون قطع شده الان هم توی مدرسه ام و دارم آپ میکنم ولی هر وقت خطمون وصل شد در اولین فرصت میام و آپ میکنم یه عالمه مطلب ذخیره هم دارم دعا کنید زود خطمون وصل شه ... خوب دیگه باید برم فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام به همه شما عزيزان ... و اما بقيه داستان ... امروز پنج شنبه 13/7/85 است و من باز هم ميخواهم از مدرسه بنويسم ... فكر كنم بهتر باشه كه خاطرمو با يه پيش زمينه شروع كنم ... چند وقته كه اعصابم به هم ريخته ... درس ها و همه چيز زندگي برام خيلي سنگين شده ... و از همه مهمتر كه دليل اين هاست اينه كه ( از اون جايي كه خانم ((ب)) را دوست دارم يه روز خواب ديدم توي حياط مدرسه پارسالم بودم و خانم ... با چند تا از بچه ها كه من نميشناختمشون ميگفت و ميخنديد و من يه گوشه نشسته بودم و بغض گلومو گرفته بود و هر چي بهم ميگفت تو هم بيا اما من نميرفتم و فقط بهش نگاه ميكردم و دلم ميخواست داد بزنم و گريه كنم . از روزي كه اين خواب را ديدم هر وقت ياد خانم ... مي افتم يا بغض گلومو پر ميكنه يا زار زار گريه ميكنم ... دو سه روز پيش هم يه نامه به مشاور مدرسمون نوشتم (در مورد همين موضوع ها) و خواستم كه بهش بدم ولي اتاقش پر بود من هم نامه را پاره كردم ... امروز كه به مدرسه رفته بودم نه براي صبحگاه و نه زنگ تفريح خانم ... را نديدم من هم رفتم و از مشاور (چون توي حياط بود) پرسيدم كه خانم ((ب)) نيومده؟ اون هم گفت نه مرخصيه ... من هم خيلي ناراحت شدم . بعد خود مشاور گفت اگه كاري باهاشون داري به من بگو ... من هم گفتم نه كار خاصي نداشتم من هم رفتم و مشاور را از توي دفتر صدا زدم و با هم رفتيم دفتر خودش ...
خوب ديگه بقيشو توي پست بعد مي نويسم ... اين هم از شعراين پست ... ((بهانه)) گفتي كه به احترام دل باران باش باران شدم و به روي گل باريدم گفتي كه ببوس روي نيلوفر را از عشق تو گونه هاي او بوسيدم گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن من هم چو گل ستاره ها تابيدم گفتي كه براي باغ دل پيچك باش بر ياسمن نگاه تو پيچيدم گفتي كه بيا و لحظه اي دريا شو دريا شدم و تو را به ساحل ديدم گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش مجنون شدم و ز دوري ات ناليدم گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز گل دادم و با ترنمت روييدم گفتي كه بيا و از وفايت بگذر از لهجه بي وفاييت رنجيدم گفتم كه بهانه ات برايم كافي است معناي لطيف عشق را فهميدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام دوستان ... حاتون چطوره ؟ بي مقدمه ميرم سراغ ادامه پست قبل
... تا اونجا گفته بودم كه رفتم پيشش و صداش كردم و گفت : بله
... گفتم ببخشيد خانم اسم شما چيه؟ گفت
چرا؟ ( همه را با لبخند قشنگي كه روي صورتش نقش بسته بود ميگفت بعد گفت حدس بزن چيه؟ گفتم : نميدونم . گفت : خوب تو چي فكر ميكني؟
گفتم : نميدونم توي سايت نوشته ( نه سايتي كه توش پر از
كامپيوتره و داخل مدرسه است ... سايتي كه www دارد ... آخه اسم بعضي ها را داشت.البته بعد
متوجه شدم كه سايت مال 83-82 بوده)
بعد با تعجب گفت : توي سايت؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم بله اسم بعضي ها را نوشته ... گفت خوب برو ببين . من هم گفتم حالا بگين ...
گفت اسمم زهرا است (نميدونيد چقدر قشنگ گفت بعد (راجع به همون قضيه دعا و قرآن)
گفت دعام كه ميكني توي نماز و قرآن؟ من هم گفتم: ننننننماز نميخونم . با تعجب گفت
نميخوني؟ بعد گفت نه گلم ( تكيه كلامش اينه ... گلم زنگ تفريح آخر هم وقتي داشت از جلوي ما رد
ميشد سرش را انداخت پايين و خنديد ... راستي از اون روز به بعد همه نمازهام را هم خوندم
خوب ديگه امروز يه دكلمه مينويسم كه اميدوارم خوشتون بياد
.. دلم پيش تو جا مونده من اينجام....تو
دوري از منو من بي تو تنهام....ولي بايد بسازم با غم تو...که با تو مي رسم به
ارزوهام...غروب ميشه دلم بي تو مي گيره....ميره خورشيد مياد اين شب تيره....منو از
ياد نبر اي نازنينم....نذار عاشق تو تنها بميره...نگو وقتي که دوري ميري از
ياد...که ديگه اسمتم يادم نمياد.....خودت که بهتر از هرکي مي دوني...دلم هيشکيو غير
تو نمي خواد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام خوبين؟ بازم مثل هميشه ادامه پست قبل (از دفتر
خاطراتم)... من همه مطالب را به ترتيبي كه در دفتر خاطراتم هست مينويسم
. امروز چهارشنبه 12/7/85 است و من
ميخواهم از امروزم در مدرسه بنويسم ... شايد بعد ها كه اين را ميخوانم بتونم
حدس بزنم كه درباره چي ميخوام بنويسم . بله در مورد خانم ((ب)) . امروز من
تصميم خودم را گرفتم و يه چيزي براي اون روي برگه نوشتم كه متنش هم اين بود
... ((اگر كسي را ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده و نگاهت
ميكنه بدون براش مهمي .. اگر كسي را ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده و با عجله
به طرفت مياد بدون براش عزيزي ... اگر كسي را ديدي كه وقتي داري ميخندي بر ميگرده و نگاهت
ميكنه بدون براش قشنگي
... اگر كسي را ديدي كه وقتي داري گريه ميكني مياد و باهات اشك
ميريزه بدون دوستت داره ... و اگر كسي مثل من را ديدي كه همه اين احساس را نسبت به تو داره ... بدون عاشقته ... ))
و به مدرسه رفتم . وقتي به مدرسه رسيدم
روي يكي از صندلي هاي رديف آخر كنار دوستم آسمانه نشستم و چون ماه رمضان بود و هر
روز يك آخوند مي آوردن تا برايمان حرف بزند و من هم زياد گوش نميدادم شروع كردم و
يه چيزي به آسمانه گفتم كه خانم ((ب)) هم من را ديد و يك لبخند قشنگي زد كه
توي عمرم نديده بودم سر كلاس ها كه رفتيم زنگ اول دين و
زندگي داشتيم كه نميدونم چرا معلممون بعد از اين كه يك ساعت از زنگ گذشته بود اومد
سر كلاس و توي مدتي كه نيومده بود خانم ((ب)) چند بار اومد و با خوبي به ما
گفت كه شلوغ نكنيد ... چون كلاسمون كنار يكي از دفاتر مدرسه است
... من هم هي خدا خدا ميكردم كه دوباره
بياد و بهمون بگه كه ساكت باشيم ... بعد معلممون اومد و تا ساعت نزديك 9:30
شد كه قرار بود زنگ تفريح بخوره قلب من هم تپشش تند تر ميشد (چون ميخواستم برگه را
بهش بدم)... كه يكدفعه زنگ خورد من هم مثل برق از جام پريدم و برگه را برداشتم و
دويدم توي حياط (با آسمانه)... بعد جلوي خانم ((ب)) كه رسيديم (
آخه هميشه تنها روي چمن هاي حياط مي ايسته بعد من گفتم باشه آسمانه ... حد اقل بيا
دورتر از ما بايست تا من ببينمت . بعد رفتم پيش همون خانم و گفتم خانم ...
گفت:بله(با همون لهجه و حرف زدن قشنگش) ....
خوب ديگه خيلي زياد نوشتم ... هنوز ادامه خاطره مونده ولي
ميمونه براي پست بعد ... چون اين پست خيلي طولاني شد ديگه شعر
نمينويسم ... پس تا پست بعد خدانگهدار همه شما عزيزان ... JavaScript Codes |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام به همه ... چطورين؟ و اما ادامه پست قبل ... كه طبق قولي كه داده بودم عين
صفحات دفتر خاطراتمو مينويسم ... ... حالا از خانمي ميگم كه در مدرسه ما
معاون است.من از همان روز اولي كه اين خانم را ديدم ازش خوشم اومد چون خيلي مظلوم
بودو با لهجه اي با مزه حرف ميزد و طرز حرف زدنش هم جالب بود و كلا همه چيزش و حتي
قيافه اش با مزه بود و از همه مهمتر كه مرا جذب خودش كرده اخلاق و چهره مظلومشه كه
فاميلش هم ... است ... امروز هم در مدرسه چون معلم ديني بهمون
گفته بودكه يك قرآن جيبي تهيه كنيم و صفحه اولش را هم بديم به كسي كه دوستش داريم
برامون آرزويي كنه من هم از خدا خواسته زود قرآن را تهيه كردم و به خانم ... دادم (
در حياط ) و به اون گفتم كه معلم ديني چي گفته كه اون هم يكدفعه گفت عزيزم و من را
بغل كرد و بوسيد.من هم او را بوسيدم كه اون موقع واقعا حس خوبي بهم دست داده بود
... زنگ آخر هم قرآن را به من داد و گفت
براي من هم حسابي دعا كني ها و اين را در حالي گفت كه چشمهاشو به طرز جالبي گرد
كرده بود ( روز 4 ماه رمضان بود ) راستي من هر وقت با آسمانه در مورد اون
خانم حرف ميزنم اون را به اسم مامان خطاب
ميكنم. خودمونيما خوش به حال شوهرش آخه نميدونيد چقدر جذاب و مرد پسنده ... ( البته اون خودش خيلي خانم خوبيه ها ... ببخشيد ولي بيشتر مردها هستند كه چشماشون به هر طرف كه يك خانم خوشگل باشه لوچ ميشه ... البته منظورم شما ها نيستيد )
اين هم از شعر اين پست
... اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس
زيبايش... اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش... تو يعني دستهاي گل را....ز آن سوي افق
چيدن.. تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت
ديدن... تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه
بخشيدن... تو يعني از سحر تا شب به زيبايي
درخشيدن... تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها
كردن... خداي آسمانها را... به آرامي صدا
كردن... تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان
بودن... تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان
بودن.... تو يعني چتري از احساس براي قلب
باراني... تو يعني پيك آزادي....براي روح
زنداني... تو يعني در زمستانها... به فكر پونه
افتادن... تو يعني روح باران را...متين و ساده
بوسيدن... و
يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن... اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج
زيبايي... كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز
ميآيي... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام به دوستان گلم ... خوبين؟ ميخوام ادامه پست هاي قبلي را بنويسم خوشحال ميشم افتخار بدين و بخونيد ... تا اينجا گفته بودم كه قرار بود اولي ها يك روز قبل از اول مهر براي معارفه برن مدرسه ... من رفتم توي سالن آمفي تئاتر و نشستم كنار دوستم آسمانه ... يه كم گذشت و بهش گفتم آسمانه يه خانمي بود روزي كه براي مصاحبه اومده بوديم با اين مشخصات ( كه مشخصات را بهش دادم ) گفتم خيلي ازش خوشم اومد بعد از يه مدت ديدم اومد توي سالن و گفتم ايناهاش ... بعد برنامه و يه سري چيزاي ديگه بهمون دادند و رفتيم براي آشنايي با مدرسه ... اول كتابخونه بعد آزمايشگاه فيزيك بعد آزمايشگاه زيست آخر هم سايت مدرسه را بهمون نشون دادند و ما هم برگشتيم خونه ... فرداش جمعه بود و به همين خاطر ما روز دوم مهر يعني شنبه رفتيم مدرسه و سالن آمفي تئاتر ( آخه مدرسه ما براي صبحگاه توي حياط برنامه اجرا نميكنه و توي يك سالن كه صندلي و سيستم صوتي و ... دارد برنامه اجرا ميكنه ) بعد از چند دقيقه كه مديرمون صحبت كرد و ... برامون يه خواننده آورده بودند كه اسمش را فراموش كردم . شب قبلش هم تهران برنامه داشت و يك آقاي ديگه هم آوردند كه متاسفانه اسم اون هم يادم نيست كه كاراهاش مثل آقاي ماهي صفت ( مستر بين ايران ) بود ولي خيلي بامزه تر ... خلاصه هفته اول مهر تموم شد و علاقه من به اون خانم بيشتر ... من از روز ششم توي دفتر خاطراتم در مورد اون خانم كه معاون مدرسه ماست مطلب نوشتم كه توي پست هاي بعد عين مطالب دفتر خاطراتم را براتون باز نويسي ميكنم ...
از اين به بعد ميخوام همه پست هامو با يه شعر يا يه مطلب قشنگ تموم كنم كه همش را به اون خانم تقديم ميكنم ...
اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟ رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فريادبزنم؟ اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟ اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوي کتــــابا بخونن؟ اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغوني کـــنم؟ پــيش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربوني کنـــم؟ اجــازه مي دي تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟ روزي هزارو صد دفه ، بگــم که مــي ميرم بـــرات؟ اجازه مي دي که بگــم حــرف تـــرانــه هام تويي؟ دليـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــويي؟ اجازه هست پنـاه من گرمـي آغوشـت بشـه ؟ هراسمي جزاسـم خودم،ديگه فراموشت بشه؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
امروز ميخوام بنويسم ... از همون كسي كه منو ديوونه كرده . ميخوام معرفيش كنم و بگم كه چي شد كه باهاش آشنا شدم ... نميدونم از كجا شروع كنم شايدبهتره يه پيش زمينه بنويسم از اونجايي كه باهاش آشنا شدم من امسال اول دبيرستان هستم و مثل همه توي تابستان دنبال يه مدرسه خوب بودم كه خوب ها همه امتحان ورودي داشتند من هم اول امتحان دبيرستان فراز را دادم و بعدش هم امتحان آزرم . كه هيچكدوم را قبول نشدم (آخه براي هيچ كدوم از امتحانا نخونده بودم) بعد رفتم پويندگان و وقتي كارنامه من را ديدند گفتند بدون امتحان ميتونم برم چون معدلم بالاي 19:50 بود ولي من رفتم و امتحان دادم كه قبول هم شدم و مصاحبه هم كردم ولي خودم بيشتر دوست داشتم برم اين مدرسه اي كه در حال حاضر توش تحصيل ميكنم آخه توي دانشگاه بود (حالا كدوم دانشگاه بماند) و من ترجيح ميدادم برم دانشگاه پس با كلي بهونه ثبت نام پويندگان را يه روز عقب انداختم فرداش رفتم توي سايت مدرسه و ديدم كه فاميل و اسم پدرم را درست نوشته ولي اسممو نوشته الهه به جاي الناز من هم كه فكر ميكردم قبول ميشم روز مصاحبه رفتم و از همين خانم كه اولين بار بود كه ميديدمش پرسيدم كه آيا اون منم يا كس ديگه؟ بعد از چند دقيقه خودش اومد توي سالن آمفي تئاتر و منو صدا كرد من هم گفتم بله؟اون گفت بله اون اسم خودتي و گفت من فكر كه كردم يادم افتاد كه فقط يه ....(فاميلمو گفت) داشتيم و رفت . من هم نميدونم چرا از همون موقع ازش خوشم اومد براي مصاحبه دوست داشتم اون باهام مصاحبه كنه اما مدير مدرسه منو كشيد و برد و گفت بيا عزيزم خودم باهات مصاحبه ميكنم خوب اون موقع ناراحت شدم اما بعد فراموش كردم اون روز هم تمام شد و من توي تابستون هم كه كلاس تقويتي ميرفتم (توي خود مدرسه) اونو نديدم چون نبود و روز آخر شهريور شد و اون هايي كه كلاس آول بودند بايد براي جلسه معارفه كادر مدرسه و آشنايي با مدرسه ميرفتند كه من هم جزو اون اولي ها بودم ...
خوب ديگه ميترسم زياد بنويسم و شما نخونيد پس تا همين جا داشته باشيد تا توي پست بعدي ادامش را بنويسم ... نميدونم چه جوري خداحافظي كنم بهتره كه با يه شعر تمومش كنم و شعر را هم به همون خانم ((ب)) تقديم كنم فاميلشو نمينويسم تا اگه يه روز يكي از بچه هاي مدرسه اتفاقي اين را خوند نشناسدش چون خودش يه روز (نه براي وبلاگ) بهم اينو گفت ... اينم از شعرم: فاصله گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن گفتي كه نه ! بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آنوقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
سلام به همه شما دوستان خوبي كه از اين به بعد ميخواهيد شريك غم هاي من باشيد ... ميدونم كه هيچكس نميتونه منو دركم كنه مگر اينكه مثل خودم باشه.مگر اينكه ...عاشق باشه بهتره كه توي اولين پست مختصري در مورد خودم حرف بزنم و همه چيزايي كه قراره توي اين وبلاگ بنويسم. راستش من ودوستم كه اسمش سانازه با هم يه وبلاگ داريم كه اون تقريبا يه وبلاگ آريانيه ... آخه من و اون دو تا از طرفداراي پر و پا قرص گروه موسيقي آريان هستيم . البته توي اون وبلاگ همه چيز هست و فقط محدود به آريان نميشه ... اينم آدرسش : http://sokooteariani.blogfa.com/ ولي حالا تصميم گرفتم كه اين وبلاگ را هم بسازم چون بايد اين غم ها را جايي تخليه ميكردم ... احساس ميكنم خيلي تنهام و نميتونم اين چيزايي را كه توي دلمه به كسي بگم.اما ميدونم اگه اينجوري پيش بره ديوونه ميشم.اين حرف من نيست اين را يك مشاور به من گفت.به خاطر همين اين دنياي مجازي را براي تخليه خودم انتخاب كردم ... من الناز هستم 15 ساله از اصفهان ... شايد فكر كنيد براي دوست داشتن اين سن كمه اما اين چيزيه كه من هستم و ... متاسفانه غير قابل تغيير... ميدونيد دوست داشتن من با همه فرق داره ... من عاشق يه جنس مخالف نيستم ... من عاشق يه زن شدم ... شايد با خودتون بگيد چقدر مسخره اما شما تا حالا اين حس بهتون دست نداده پس نميتونيد منو درك كنيد ... ميدونيد اگه من يه پسر را دوست داشتم شايد مشكلم كمتر بود چون حداقل احتمالش ميرفت كه بتونم بهش برسم و با اون باشم ... اما خيلي سخته... واقعا سخته كه كسي را دوست داشته باشي كه بدوني هيچ وقت بهش نميرسي حتي اگه پيشت باشه ... وقتي حتي 1% هم احتمال ثبت عشقت توي دفتر زندگي نباشه ... بايد اين اتفاق براتون بيفته تا بفهميد چي ميگم و چي ميكشم ...
توي پستهاي بعدي مينويسم كه اين شخص كيه و چه اتفاقاتي بين ما افتاده... شايد صفحات دفتر خاطراتم مهمون اين وبلاگ بشه ... اينو بدونيد كه دفتر خاطرات من را هيچكس نديده و نخونده اما من حالا به شما اعتماد كردم و ميخوام اونو توي اين وبلاگ و براي شما بازنويسي كنم. شايد اگه يه روزي منو بينيد با خودتون بگيد چه دختر سر حال و آرومي اما .... (( پشت اين ظاهر آرام طوفان عشق است)) ديگه نمينويسم چون اشكي كه توي چشمام حلقه زده اين اجازه را بهم نميده پس تا پست بعد با همه خداحافظي ميكنم... قربون شما ... الناز |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
... و باز هم تو را صدا میکنم اما مثل همیشه صدای مرا نمیشنوی ... من با سکوتم تو را فریاد میزنم ولی تو هیچ وقت نخواستی واقعیت را درک کنی ... کاش میشد من را میفهمیدی و میدانستی چقدر دوستت دارم
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|