تبليغاتX
قلب شکسته من
میگی دنیای ما پر از رنج و غمه تموم زندگی غصه و ماتمه
اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه

با قطره چکان جعل می کردم!

خاطرم آمد:

شاید دلتنگ خنده هایم باشی.

ببخش اگر این روزها...

عشق با گریستن اثبات می شود!!!

 

 

آن گاه که نمادی از امید

در فنجان قهوه ات نمی بینی

و آن گاه که در طالع این ماهت نیز

خبری از معجزه نیست.

بدان که خداوند همه چیز را به دست خودت سپرده

تا بهترین ها را به ار مغان آوری!!!

 

 

کنارم نشسته ای

چشم در چشم من.

در ساعت شنی آب می ریزم

شاید این احساس ٬ جاودانه شود!!!

 

 

شاید به ذهنت نرسیده باشد٬

دسته گلی از گل فروش چهار راه بخری

و میان ماشین های دیگر تقسیم کنی!

اما بدان که با هر شاخه

دنیایی از محبت و شادی

به تو باز خواهد گشت!

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط سایه | 
درست یک روز است

که یکدیگر را ترک کرده ایم.

ولی بی تو لحظه ها آن قدر دیر می گذرند

که می خواهم فردا ...

سالگرد جدایی مان را جشن بگیرم!!!

 

 

 

خیلی ها معنای امید را

از زمین های خاکی نا کجا آباد اموختند.

به آسمان چشم ندوز

قرار نیست اتفاق های بزرگ...

همیشه از آنجا شروع شود!!!

 

 

 

گاه باور های قدیم

فرصت های تازه را از ما دریغ می کنند

خودت را رها کن

می شود سقوط به اوج را تجربه کرد!!!

 

 

 

از پشت عینک آفتاب

برای سرنوشتمان تصمیم می گرفتی

و ما نیز ناتوان از دیدن چشم هایت

به خود وعده ی وصال می دادیم!

 

 

 

قلبی داری به وسعت هفت دریا

و بی نهایتی آسمان ها.

باید منطقی باشم.

حق داری اگر دلت برایم...

تنگ نمی شود!!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط سایه | 
با سلام به همه دوستای خوبو مهربون و طرفدارهای این وبلاگ

یه مژده واستون داشتم این وبلاگ دوباره آغاز به کار کرد  البته با این تفاوت که این وبلاگ به من واگذار شد و من سعی مسکنم دوباره این وبلاگو به راه بندازم

من اسمم سایه هست یکی از دوستان الناز جان هستم

من از اون خانوم نمی نویسم و بیشتر سعی میکنم شعر و مطالب عاشقانه داخل این وبلاگ واستون بنویسم

از شما دوستای خوب میخوام که منو با نظراتتتون همراهی کنید

دوستار همیشگی شما

سایه

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط سایه | 
سلااااااااااااااااااااااااااااام
نه بابا هنوز داستانم تموم نشده و تا حالا که ۱۹ اسفنده ادامه داره و تقریبا" هم غم انگیزه ...
اما من دیگه نمینویسم ...
آره تصمیم گرفتم دیگه اینجا چیزی ننویسم
دلم برای همتون تنگ میشه ...
مرسی که تا اینجا منو همراهی کردین و ببخشید که من شما را تنها میذارم ...
بااااااااااااااااااااااااااااااای

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط سایه | 

سلام به دوستان گلم ... چطورين ؟

اينم ادامه اون پست ها ...

 

خلاصه وقتي منو ديد كه از كلاس رفتم بيرون ( چون از من يه كم دور بود ) اول اشاره كرد كه برم توي كلاس من هم سرمو انداختم پايين ولي منو ديد كه چشمام پر از اشكه و با تعجب گفت چيه...؟چته...؟( من هم كه از زور اشك اصلا جايي را نميديدم  ) گفتم خانم ... (مشاور) كارم داشتن ... گفت خوب اشكالي كه نداره برو پيشش (ايندفعه خيلي با محبت حرف زد  ) من هم گفتم رفتم ... باهام حرف زدند ... بعد يه نگاهي كرد و گفت حالا برو يه آبي به ديت و صورتت بزن  ... وقتي دست و صورتمو شستم و خواستم كه برم توي كلاس دوباره ((ب)) را ديدم كه روبروم بود ولي سرم را انداختم پايين و نگاهش نكردم ... اون گفت الناز ... ولي من نشنيدم ... يه دختري هم پشت سرم بود و گفت الناز خانم ((ب)) كارت داره  ... من هم رفتم كه ببينم چي كارم داره ولي نبود (از در اون طرف رفته بود تا منو اون ور ببينه) يكدفعه اون معاون اومد جلو و گفت چيه عزيزم (چون هنوز پيدا بود گريه كردم) گفتم خانم ((ب)) كجان؟

گفت خوب بگو اگه كاري ميتونم برات بكنم ... من هم از بس عصبي شده بودم اون روز بلند بهش گفتم نه  ... مرسي ... خانم ((ب)) كارم داشتن ... هستن؟ گفت از اون در رفت من هم تند رفتم تا به اون در رسيدم و منو ديد (صورتم قرمز و چشمام پر اشك بود  ) گفت گلم چرا اينقدر خودتو ناراحت ميكني؟ديگه نبينم گريه كني ها و گفت بيا اون ور تا بهت دستمال بدم .. من هم خودم دستمال داشتم ولي ميخواستم يه كم بيشتر پيشش باشم ... به خاطر همين باهاش رفتم توي اون دفتر و ازش دستمال گرفتم ... اون هم يك دستش را انداخت پشت كمرم و گفت حالا صورتتو خشك كن و برو كلاست عزيزم  ... من هم رفتم كلاس كه معلم سر كلاس بود ولي خيلي از بچه ها نبودند و نماز بودند ...همه با تعجب نگاهم كردند و پرسيدند چي شده؟  ولي من گفتم هيچي و رفتم نشستم سر جام بعد آسمانه از نماز اومد و ازم پرسيد چته كه من هم دست و پا شكسته براش گفتم  ... بعد از يه مدت ديدم دستمالم خونيه ... ديدم دماغم بعد از سالها داره خون مياد  ولي از معلم اجازه نگرفتم كه برم بيرون و نرفتم ولي ديم اصلا خونش بند نمياد ... خيلي عجيب بود ... بعد دستمو گرفتم بالا كه خود معلم فهميده بود و گفت كه برم بيرون من هم رفتم و اينقدر دماغمو شستم تا خونش بند اومد ... بعد برگشتم توي كلاس و حالم كه بهتر شد دوباره ((ب)) اومد سر كلاس يه چيزي گفت و رفت ... من دوباره يادش افتادم و آسمانه هم هي به من نگاه ميكرد و ميگفت آخي ... بميرم ... و بعد هم  دوباره قصه از نو ... و زنگ هم خورد و اون روز تموم شد ...

 

 

 

خوب ديگه به سلامتي خاطره اين روز غم انگيز تموم شد  ... اينم از شعر ...

 

فراموشي به اين آسونيا نيست

اميد من دلم از تو جدا نيست

مي خوام تو ياد من عشقت بميره

ولي از قلب من مهرت رها نيست

دارم آتيش مي گيرم از جدايي

ولي هيچكي به فكر قلب ما نيست

خدايا پس ميون اين همه دل

چرا حتي يكيشون با وفا نيست

همه دنيا مي دونن اين حديثو

كه آرامش براي عاشقا نيست

  

قربون همه ... باي

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط سایه | 

سلام به همه  دوستان خوبم ...

ميخوام ادامه پست هاي قبلو بنويسم ...

ممنون ميشم واقعا بخونيد و نظر بديد ...

 

خلاصه مشاور كه كارم داشت من هم رفتم و بهم گفت كه زنگ تفريح برم پيشش و ميخواد باهام حرف بزنه من هم از اينكه بايد برم و درباره خانم ((ب)) صحبت كنم اشك توي چشمام جمع شده بود (آخه ميخواستم يه مدت بهش فكر نكنم ) توي راهي كه داشتم برميگشتم به آزمايشگاه مستخدم منو ديد و تعجب كرده بود از اينكه من اونجوري رفتم و با چشم گريون برگشتم ... ازم پرسيد رفتي پيش مشاور؟  من هم گفتم بله و رفتم توي كلاس ... زنگ تفريح كه خورد رفتم پيش مشاور ... چند لحظه سكوت بود و گفت چيه ؟ انگار پكري ؟  من هم كه دلم نميخواست حرف بزنم ... چون اگه حرف ميزدم دوباره گريه ام ميگرفت  ... با زور گفتم رفتم پيش خانم ((ب)) باهام صحبت كردند ... مشاور گفت خب؟ گفتم خب حالم بدتر هم شد ...

گفت مگه خانم ((ب)) چي گفت ؟ من هم همه حرف ها رو براش تعريف كردم . اون هم گفت خوب دخترم مگه تو از يه دوست بيشتر ميخواي؟  من هم گفتم نه ولي انگار خانم ((ب))از لحن حرف زدنشون اصلا خوششون نمياد كه من دوستشون داشته باشم ... مشاور هم گفت : آخه عزيزم مگه تو بدت مياد كسي دوستت داشته باشه؟  من هم گفتم نه ... گفت خوب پس ...؟بعد هم گفت يعني تو اينجوري ميخواي كه هر وقت خانم ((ب)) اومد سر كلاستون به تو بيشتر از بقيه اهميت بده؟خودتو بذار جاي بقيه بچه ها اونوقت ناراحت نميشي؟ من هم گفتم نه من نميخوام اينجوري باشه ولي لااقل هر كسي كه ميخواد باهاشون ارتباط برقرار كنه ايشون هم متقابلا ارتباط برقرار كنند بعد كلي ديگه حرف زديم بعد گفتم كه سر كلاس هم توي فكر خانم ((ب)) هستم اون هم گفت ببين عزيزم تو ميري سر كلاس ... اونجوري هم كه ميگي خودت هم دوست نداري بهت ضرر برسه ... پس تا وارد كلاس شدي بگو خانم ((ب)) تموم شد  ... الان نوبت درسمه و همه فكرها را بريز دور و در عوض زنگ تفريح باهاشون يه كم حرف بزن ... بعد من از دفتر مشاوره اومدم بيرون ولي حوصله نداشتم برم و صورتمو بشورم به خاطر همين رفتم توي كلاس ... با خودم فكردم كه زشته الان معلم بياد و من اينجوري باشم ( رياضي داشتيم و معلممون هم مرد بود ) به خاطر همين پا شدم تا برم صورتمو بشورم ... راهرو هم كاملا خلوت بود كه تا از در كلاس رفتم بيرون ((ب)) را ديدم ...

 

 

خوب ديگه ... بقيه توي پست بعد ...

اينم از متن اين پست ...

 

اي کاش در آن لحظه که تقديم تو شد هستي من ... مي سپردم که مراقب باشي جنس اين جام بلور است پر از عشق و غرور است مبادا بازيچه شود مي شکند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط سایه | 

سلام دوستاي گلم ... خوبين ؟

و اما ادامه پست قبل ...

 

تا اينجا گفتم كه بهم گفت يه وقت تو اونقدر خوب باشي كه من آرزو كنم دخترم باشي ...

بعد گفت : ببين گلم من هم تو را دوست دارم  ولي فقط در حد يه دوست ( لحن حرف زدنش جوري بود كه تا حالا حرف نزده بود ... خيلي غم انگيز بود ... حداقل از نظر من ... من هم كه از اون بدتر بودم ... بغض كرده بودم و صدام واضح بود كه داره ميلرزه ) بعد گفت : چون اگه بيشتر از يه دوست باشه مثلا نمره انضباطي را كه خودت 20 گرفتي ( چون اون بايد انضباط بده ) بچه ها فكر ميكنند كه چون من از تو خوشم اومده بهت 20 دادم ... اونوقت ديگه همش از اين حرفا ميزنند  ... بعد گفت : ببين گلم من هنوز با معاون دبيرستانم كه 20 سال از من بزرگتره گاهي تلفني حرف ميزنم و احوال پرسي ميكنم و با هم دوستيم ولي فقط دوست ... ( بازم ميگم همه جا مخصوصا اين جا خيلي غمناك حرف زد كه من بيشتر از طرز حرف زدنش گريه ام ميگرفت  ) بعد اون يكي معاون اومد و كنارمون ايستاد و خانم ((ب)) هم گفت ببين عزيزم همين خانم ... را هم من دوست دارم ولي فقط در حد دوست و همكارم ... بعد گفت ( چون من اول براش گفتم كه اين حرفا را با گريه به خانم مشاور گفتم ) حالا مشكلي برات پيش اومده ؟ من گفتم آخه خانم ((ب)) من همه جا حتي سر كلاس هم توي فكرشما هستم و يه لحظه از فكرتون بيرون نميام ...  نميخوام اينجوري باشم ... اعصابمو به هم ميريزه ... درسمو نميفهمم .. اون هم ديگه يادم نمياد چي گفت و آخر از همه گفت نه گلم  ... اشكالي نداره ... من هم رفتم طرف آسمانه كه خيلي از من دور بود ... تا بهش رسيدم اشك هايي كه توي طول راه توي چشمام جمع شده بودند سرازير شدو زدم زير گريه  ... آسمانه بغلم كرد و من هم زار زار گريه كردم ... بعد از يه طرف ديگه رفتيم توي مدرسه كه خانم ((ب)) نبينه من دارم گريه ميكنم ... سر كلاس هم كه رفتم همينجوري بي اختيار ار چشمام اشك ميومد  تا كم كم خودش بند اومد ... همون موقع معلم اومد دم در كلاس و گفت بريد آزمايشگاه ( اون زنگ آزمايشگاه فيزيك داشتيم ) من هم از خانمه اجازه گرفتم و رفتم دستشويي و صورتمو شستم و رفتم آزمايشگاه ... توي آزمايشگاه هم يه 10 دقيقه نم نم از چشمام اشك ميومد ... چون از فكرش بيرون نميومدم ... بعد كه تازه حالم اومده بود سر جاش خانم ((ب)) اومد سر كلاس و يه چيزي گفت ... واي من هم داشتم ديوونه ميشدم  ... انگار همه دنيا دست به دست هم داده بودند تا من اون روزم زهر بشه ... 5 دقيقه بعدش هم مستخدم مدرسه اومد و من را صدا كرد و گفت مشاور كارم داره ...

 

 

خوب براي اين پست ديگه بسه انشاءالله توي پست بعد ادامشو مينويسم ...

اينم از متن اين پست ...

 

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط سایه | 

سلام به همه دوستاي گلم ...

خوبين ؟

اين پست و سه تا پست بعدش از همه پست هاي قبلي حساس ترن ...

پيشنهاد ميكنم بخونيدش ... البته اگه دوست داشتين ...

 

امروز 15/7/85 و يكي از ناراحت كننده و غم انگيز ترين روزهاي عمرم بود ... بله ... درسته ... امروز هم درباره خانم ((ب)) مينويسم !!!

امروز شنبه بود و من هم 5 شنبه و جمعه خانم ((ب)) را نديده بودمش به خاطر همين تا از در دانشگاه وارد محوطه شدم قلبم آنقدر تند ميتپيد كه خودم هم تعجب كرده بودم ... وقتي به مدرسه رسيدم خانم ((ب)) را ديدم كه داخل سالن ايستاده بود  و خانم مشاور هم درست روي صندلي پشت سر من نشسته بود ... من ازش پرسيدم كه به خانم ((ب)) گفت يا نه؟ اون هم گفت من امروز اولين باريه كه خانم ((ب)) را ميبينم ... خلاصه آخونده هم اومد و شروع به حرف زدن كرد ولي من چون خيلي دلم براي خانم ((ب)) تنگ شده بود به جاي آخونده به اون نگاه ميكردم  ... يكدفعه احساس كردم دوباره دلم ميخواد گريه كنم  ولي خودمو خيلي نگه داشتم كه اشكام سرازير نشه ... بعد رفتيم سر كلاس كه زنگ اول زبان فارسي داشتيم وقتي زنگ تفريح خورد هر كاري كردم آسمانه نذاشت برم بيرون و گفت من امروز نميذارم تو دوباره خانم ((ب)) را ببيني  ... خلاصه زنگ تفريح اول هم تموم شد و زنگ دوم زيست داشتيم ... زنگ كه تموم شد با زور آسمانه را كشيدم بيرون و خودم رفتم پيش خانم ((ب)) و گفتم ببخشيد خانم ... خانم گراميان به شما چيزي نگفتند ؟ اون هم سرشو انداخت پايين وبهم نگاه نكرد  و گفت : چرا يه چيزايي گفتن ... من گفتم يه چيزايي !!!  حرفاي ما نيم ساعت طول كشيد ... بعد هم گفتم خانم گراميان گفته بودند شما با من حرف ميزنيد ... اون گفت ببين عزيزم من كه چيزي نميتونم بگم ... واقعا مرسي از اينكه اينقدر از من خوشت مياد ... من هم تو رو مثل دختر خودم دوست دارم كه من هم يكدفعه گفتم :نه خانم ((ب)) ... خانم مشاور ( البته فاميل مشاور را گفتم ) هم گفتند كه شما هيچ وقت نميتونيد منو مثل دختر خودتون دوست داشته باشيد  و ديگه آخرين حدش اينه كه منو به عنوان يه دانش آموز دوستم داشته باشين ... بعد گفت : نه گلم (واااااااای نمیدونید چه جوری میگه گلم ... اصلا عقل از سر آدم میپره)... ببين تو يه وقت اونقدر خوب باشي كه من آرزو كنم كاش تو دختر من بودي !!!  ...

 

delam tange

 

خوب ديگه بهتره ادامه را توي پست بعد بنويسم ...

اينم از يه متن قشنگ ...

 

كاشكي دوستت نداشتم اونوقت ميتونستم مغرورانه از كنارت رد بشم بدون اينكه نيم نگاهي بهت بندازم … كاشكي دوستم داشتي اونوقت وقتي باهات حرف ميزدم به چشمام نگاه ميكردي نه لبام … چقدر جاي وجودت خاليه كنار تنم … جاي دستات خاليه توي دستام …

چقدر آروم قلب هزار دريچه ي منو تصرف كردي … و چه آسون همه بهونه هام را يكي كردي … كي گفت اگه بري عشقتم ميبري؟ … تو رفتي و هر روز ديوونه تر شدم واسه شنيدن زنگ صدات …  سنگيني نفسهات … واون احساس بي ثبات … دفتر بي خطم با خط هايي پريشان منتظر است دستي او را ورق بزند …

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط سایه | 

سلاااااااااااااااااااام خوبين؟

من بالاخره آپيدمحالا يه صلوات بفرستيد... حالا ميرم سراغ ادامه مطلب قبل ...

خلاصه وقتي رفتم دفتر مشاوره شروع كردم و همه چيز را گفتم بعد گفتم توي خا نوادم هم مشكلي ندارم و اون گفت واقعا ؟؟؟؟؟  من هم گفتم بله هميشه همشون هوامو دارن و ... در مورد خودم گفتم و اين كه اعتماد به نفس ندارم و طرفدار آريان هم هستم و باهاشون ايميل رد و بدل ميكنم و يه بار با سيامك خواهاني تلفني صحبت كردم  و بحث ديگه كلا به خانم ((ب)) و آريان كشيده شد ... از آريان بگذريم و بريم سراغ خانم ((ب)) .

مشاور ميگفت خانم ((ب)) واقعا خانم خوبي هستند و همه دوستش دارن و ...

بعد گفت ببين تو هم اگه زياد به پر و پاي خانم ((ب)) بپيچي اون ديگه از تو بدش هم مياد ...  بالاخره اون خودش زندگي داره . شوهر و بچه داره و ...

من هم دوباره چشمام پر از اشك شده بود  و گفتم واااي دوباره داره گريه ام ميگيره ... اون هم گفت اشكال نداره عزيزم گريه كن و دستمال كاغذي آورد گذاشت جلوم ...  بعد گفت ببين عزيزم دوست داشتن هم تا يه مرحله اي خوبه ولي اگه به شيدايي برسه و آزادي را از آدم بگيره اصلا خوب نيست ببين چه جوري داري گريه ميكني  ... آدم دو تا بال داره يكي عقل و ديگري احساس . اگه احساس بيشتر كار كنه و به قلب مسلط بشه اون وقت آدم كج ميشه و خورد ميشه ... بعد ازم خواست كه از خوبي هام بگم ... من هم فكر كردم و چيزي نگفتم ...

خودش يكدفعه گفت خوب چهره ات قشنگه و خودت صميمي هستي و خوش صحبتي و ... (من از خودم تعريف نميكنم فقط دارم عين چيزايي را كه شنيدم مينويسم شایدم برای دلخوشی گفته)

بعد گفت خوب اينجوري ضعيف ميشي ... سعي كن شيريني بخوري (راست ميگفت ديگه هيچي نميخوردم اگه 2 تا قاشق غذا براي نهار ميخوردم همون صبحانه و نهار و شام من ميشد و توي 3 روز 4 كيلو وزن كم كردم) خلاصه نيم ساعت با هم حرف زديم و گفت اگه صلاح ميدوني من با خانم ((ب)) حرف بزنم تا اون با تو حرف بزنه و بعد هم گفت اگه خودت بخواي ميتوني فراموشش كني وگرنه كار ما مشكل ميشه ... من هم گفتم بله به خانم ((ب)) بگيد و بعد از اتاقش اومدم بيرون و دويدم توي دستشويي و در را بستم و زدم زير گريه  و بعد هم صورتمو شستم و رفتم توي كلاس ...

راستي مشاور بهم گفت خوب كاري كردي اون برگه را پاره كردي (در مورد برگه توي پست قبل نوشتم) و هر وقت ياد خانم ((ب)) مي افتي روي يه برگه هر چي ميخواي بنويس و پاره كن.

چون اگه اين جوري پيش بره هم خودت از بين ميري و هم درست ضعيف ميشه ...

 

 

 

اين هم از دكلمه امروز ... البته اينو به اون خانم تقديم نميكنم ...

 

به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟

سينه ها جاي محبت همه از كينه پر است

هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را گرم پاسخ گويد

نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده ی عمر قدمي راه محبت پويد

نقش هر خنده كه بروی لبي ميشكفد نقشه ای شيطانيست

در نگاهي كه تو را وسوسه ی عشق دهد حيله ای پنهانيست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط سایه | 
سلام به همه دوستای خوبم

چطورین؟

شرمنده که دیگه آپ نکردم آخه خط اینترنتمون قطع شده

الان هم توی مدرسه ام و دارم آپ میکنم

ولی هر وقت خطمون وصل شد در اولین فرصت میام و آپ میکنم

یه عالمه مطلب ذخیره هم دارم

دعا کنید زود خطمون وصل شه ...

خوب دیگه باید برم

فعلا بای

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط سایه | 

سلام به همه شما عزيزان ...

و اما بقيه داستان ...

امروز پنج شنبه 13/7/85 است و من باز هم ميخواهم از مدرسه بنويسم ... فكر كنم بهتر باشه كه خاطرمو با يه پيش زمينه شروع كنم ...

چند وقته كه اعصابم به هم ريخته ... درس ها و همه چيز زندگي برام خيلي سنگين شده ...

و از همه مهمتر كه دليل اين هاست اينه كه ( از اون جايي كه خانم ((ب)) را دوست دارم يه روز خواب ديدم توي حياط مدرسه پارسالم بودم و خانم ... با چند تا از بچه ها كه من نميشناختمشون ميگفت و ميخنديد و من يه گوشه نشسته بودم و بغض گلومو گرفته بود و هر چي بهم ميگفت تو هم بيا اما من نميرفتم و فقط بهش نگاه ميكردم و دلم ميخواست داد بزنم و گريه كنم .

از روزي كه اين خواب را ديدم هر وقت ياد خانم ... مي افتم يا بغض گلومو پر ميكنه يا زار زار گريه ميكنم ...

دو سه روز پيش هم  يه نامه به مشاور مدرسمون نوشتم (در مورد همين موضوع ها) و خواستم كه بهش بدم ولي اتاقش پر بود من هم نامه را پاره كردم  ...

امروز كه به مدرسه رفته بودم نه براي صبحگاه و نه زنگ تفريح خانم ... را نديدم من هم رفتم و از مشاور (چون توي حياط بود) پرسيدم كه خانم ((ب)) نيومده؟ اون هم گفت نه مرخصيه

... من هم خيلي ناراحت شدم . بعد خود مشاور گفت اگه كاري باهاشون داري به من بگو ...

من هم گفتم نه  كار خاصي نداشتم  بعد يه كم رفتم جلوتر و دوباره برگشتم  و يك كم از اين حالاتم براش گفتم ... البته موضوع زياد به خانم((ب))كشيده نشده بود بعد هم اون گفت خوب تا اين حالت بهت دست داد زود يه دوش بگير و لباسهاتو عوض كن و ... بعد هم چون ميدونست ما اون زنگ كامپيوتر داشتيم گفت اجازه بگير و بيا دفتر من ... من هم گفتم چشم و رفتم سر كلاس كه دبير كامپيوتر خودش گفت كه من برم چون مشاور بهش گفته بود ...

من هم رفتم و مشاور را از توي دفتر صدا زدم و با هم رفتيم دفتر خودش ...

 

 

خوب ديگه بقيشو توي پست بعد مي نويسم ...

اين هم از شعراين پست ...

                                                    ((بهانه))

 

گفتي كه به احترام دل باران باش                            باران شدم و به روي گل باريدم

گفتي كه ببوس روي نيلوفر را                               از عشق تو گونه هاي او بوسيدم

گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن                         من هم چو گل ستاره ها تابيدم

گفتي كه براي باغ دل پيچك باش                            بر ياسمن نگاه تو پيچيدم

گفتي كه بيا و لحظه اي دريا شو                            دريا شدم و تو را به ساحل ديدم

گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش                      مجنون شدم و ز دوري ات ناليدم

گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز                          گل دادم و با ترنمت روييدم

گفتي كه بيا و از وفايت بگذر                               از لهجه بي وفاييت رنجيدم

گفتم كه بهانه ات برايم كافي است                          معناي لطيف عشق را فهميدم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط سایه | 

سلام دوستان ...

حاتون چطوره ؟

بي مقدمه ميرم سراغ ادامه پست قبل ...

تا اونجا گفته بودم كه رفتم پيشش و صداش كردم و گفت : بله ...

گفتم ببخشيد خانم اسم شما چيه؟ گفت چرا؟ ( همه را با لبخند قشنگي كه روي صورتش نقش بسته بود ميگفت  ) گفتم:خوب ... ميخوام بدونم ... حالا بگيد ...

بعد گفت حدس بزن چيه؟ گفتم : نميدونم . گفت : خوب تو چي فكر ميكني؟ گفتم : نميدونم توي سايت نوشته ( نه سايتي كه توش پر از كامپيوتره و داخل مدرسه است ... سايتي كه www دارد ... آخه اسم بعضي ها را داشت.البته بعد متوجه شدم كه سايت مال 83-82 بوده)

بعد با تعجب گفت : توي سايت؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم بله اسم بعضي ها را نوشته ...

گفت خوب برو ببين . من هم گفتم حالا بگين ... گفت اسمم زهرا است (نميدونيد چقدر قشنگ گفت ) من هم چند ثانيه مكث كردم و برگه را كه خيلي كوچيكش كرده بودم گداشتم توي دستش و گفتم : حالا تو رو خدا نگين بچه بازيه ها ... گفت : نه عزيزم ...

بعد (راجع به همون قضيه دعا و قرآن) گفت دعام كه ميكني توي نماز و قرآن؟ من هم گفتم: ننننننماز نميخونم . با تعجب گفت نميخوني؟  من هم گفتم نه ...

بعد گفت نه گلم ( تكيه كلامش اينه ... گلم  ) بخون خيلي كمكت ميكنه ...من هم گفتم يه مدت خواستم بخونم خيلي دست و پا شكسته شد نخوندم ... اون هم با پشت دستش لپ منو نوازش كرد ( واااااااااااااااي خيي خوب بود ) و گفت نه گلم بخون شايد اين ماه رمضون خودش باعث بشه كه تركش نكني من هم خنديدم و رفتم پيش آسمانه ...

 زنگ تفريح آخر هم وقتي داشت از جلوي ما رد ميشد سرش را انداخت پايين و خنديد ...

راستي از اون روز به بعد همه نمازهام را هم خوندم

 

 

خوب ديگه امروز يه دكلمه مينويسم كه اميدوارم خوشتون بياد ..

دلم پيش تو جا مونده من اينجام....تو دوري از منو من بي تو تنهام....ولي بايد بسازم با غم تو...که با تو مي رسم به ارزوهام...غروب ميشه دلم بي تو مي گيره....ميره خورشيد مياد اين شب تيره....منو از ياد نبر اي نازنينم....نذار عاشق تو تنها بميره...نگو وقتي که دوري ميري از ياد...که ديگه اسمتم يادم نمياد.....خودت که بهتر از هرکي مي دوني...دلم هيشکيو غير تو نمي خواد

 

JavaScript Codes
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط سایه | 

سلام خوبين؟

بازم مثل هميشه ادامه پست قبل (از دفتر خاطراتم)...

من همه مطالب را به ترتيبي كه در دفتر خاطراتم هست مينويسم .

امروز چهارشنبه 12/7/85 است و من ميخواهم از امروزم در مدرسه بنويسم ...

شايد بعد ها كه اين را ميخوانم بتونم حدس بزنم كه درباره چي ميخوام بنويسم . بله در مورد خانم ((ب)) . امروز من تصميم خودم را گرفتم و يه چيزي براي اون روي برگه نوشتم كه متنش هم اين بود ...

((اگر كسي را ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده و نگاهت ميكنه بدون براش مهمي ..

اگر كسي را ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده و با عجله به طرفت مياد بدون براش عزيزي ...

اگر كسي را ديدي كه وقتي داري ميخندي بر ميگرده و نگاهت ميكنه  بدون براش قشنگي ...

اگر كسي را ديدي كه وقتي داري گريه ميكني مياد و باهات اشك ميريزه بدون دوستت داره ...

و اگر كسي مثل من را ديدي كه همه اين احساس را نسبت به تو داره ... بدون عاشقته ... )) 

                                       

و به مدرسه رفتم . وقتي به مدرسه رسيدم روي يكي از صندلي هاي رديف آخر كنار دوستم آسمانه نشستم و چون ماه رمضان بود و هر روز يك آخوند مي آوردن تا برايمان حرف بزند و من هم زياد گوش نميدادم شروع كردم و يه چيزي به آسمانه گفتم كه خانم ((ب)) هم من را ديد و يك لبخند قشنگي زد كه توي عمرم نديده بودم  و سرش را به علامت اينكه ديگه حرف نزنم تكان داد و من هم بهش خنديدم و ديگه حرف نزدم ...

سر كلاس ها كه رفتيم زنگ اول دين و زندگي داشتيم كه نميدونم چرا معلممون بعد از اين كه يك ساعت از زنگ گذشته بود اومد سر كلاس و توي مدتي كه نيومده بود خانم ((ب)) چند بار اومد و با خوبي به ما گفت كه شلوغ نكنيد ... چون كلاسمون كنار يكي از دفاتر مدرسه است ...

من هم هي خدا خدا ميكردم كه دوباره بياد و بهمون بگه كه ساكت باشيم ...

بعد معلممون اومد و تا ساعت نزديك 9:30 شد كه قرار بود زنگ تفريح بخوره قلب من هم تپشش تند تر ميشد (چون ميخواستم برگه را بهش بدم)... كه يكدفعه زنگ خورد من هم مثل برق از جام پريدم و برگه را برداشتم و دويدم توي حياط (با آسمانه)...

بعد جلوي خانم ((ب)) كه رسيديم ( آخه هميشه تنها روي چمن هاي حياط مي ايسته  ) هر چي به آسمانه گفتم كه تو هم بيا و من روم نميشه تنها برم گفت نميام و كلي جلوي خانم ((ب))با آسمانه كل كل كرديم بعد اون دويد و من هم يك كم دنبالش رفتم كه فكر كنم خانم يه بوهايي برده بود چون به ما نگاه كرد و خندش گرفت (الهي قربون خنده قشنگش برم  )

بعد من گفتم باشه آسمانه ... حد اقل بيا دورتر از ما بايست تا من ببينمت . بعد رفتم پيش همون خانم و گفتم خانم ... گفت:بله(با همون لهجه و حرف زدن قشنگش) ....

 

 

 

خوب ديگه خيلي زياد نوشتم ... هنوز ادامه خاطره مونده ولي ميمونه براي پست بعد ... چون اين پست خيلي طولاني شد ديگه شعر نمينويسم

... پس تا پست بعد خدانگهدار همه شما عزيزان ...

JavaScript Codes
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط سایه | 

سلام به همه ...

چطورين؟

و اما ادامه پست قبل ... كه طبق قولي كه داده بودم عين صفحات دفتر خاطراتمو مينويسم ...

... حالا از خانمي ميگم كه در مدرسه ما معاون است.من از همان روز اولي كه اين خانم را ديدم ازش خوشم اومد چون خيلي مظلوم بودو با لهجه اي با مزه حرف ميزد و طرز حرف زدنش هم جالب بود و كلا همه چيزش و حتي قيافه اش با مزه بود و از همه مهمتر كه مرا جذب خودش كرده اخلاق و چهره مظلومشه كه فاميلش هم ... است ...

امروز هم در مدرسه چون معلم ديني بهمون گفته بودكه يك قرآن جيبي تهيه كنيم و صفحه اولش را هم بديم به كسي كه دوستش داريم برامون آرزويي كنه من هم از خدا خواسته زود قرآن را تهيه كردم و به خانم ... دادم ( در حياط ) و به اون گفتم كه معلم ديني چي گفته كه اون هم يكدفعه گفت عزيزم و من را بغل كرد و بوسيد.من هم او را بوسيدم كه اون موقع واقعا حس خوبي بهم دست داده بود  ...

زنگ آخر هم قرآن را به من داد و گفت براي من هم حسابي دعا كني ها و اين را در حالي گفت كه چشمهاشو به طرز جالبي گرد كرده بود ( روز 4 ماه رمضان بود )

راستي من هر وقت با آسمانه در مورد اون خانم حرف ميزنم اون را به اسم مامان خطاب ميكنم.

 خودمونيما خوش به حال شوهرش آخه نميدونيد چقدر جذاب و مرد پسنده ... ( البته اون خودش خيلي خانم خوبيه ها ... ببخشيد ولي بيشتر مردها هستند كه چشماشون به هر طرف كه يك خانم خوشگل باشه لوچ ميشه ... البته منظورم شما ها نيستيد )

 

 

اين هم از شعر اين پست ...

 اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس زيبايش...

اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش...

تو يعني دسته‌اي گل را....ز آن سوي افق چيدن..

تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت ديدن...

تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه بخشيدن...

تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن...

تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن...

خداي آسمان‌ها را... به آرامي صدا كردن...

تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن...

تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان بودن....

تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...

تو يعني پيك آزادي....براي روح زنداني...

تو يعني در زمستان‌ها... به فكر پونه افتادن...

تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...

و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...

اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...

كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز مي‌آيي...

 

JavaScript Codes
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط سایه | 

سلام به دوستان گلم ...

خوبين؟

ميخوام ادامه پست هاي قبلي را بنويسم خوشحال ميشم افتخار بدين و بخونيد ...

تا اينجا گفته بودم كه قرار بود اولي ها يك روز قبل از اول مهر براي معارفه برن مدرسه ...

من رفتم توي سالن آمفي تئاتر و نشستم كنار دوستم آسمانه ... يه كم گذشت و بهش گفتم آسمانه يه خانمي بود روزي كه براي مصاحبه اومده بوديم با اين مشخصات ( كه مشخصات را بهش دادم ) گفتم خيلي ازش خوشم اومد  ( البته اون موقع فقط خوشم ميومد و زياد برام مهم نبود ) و نظر اونو (آسمانه) را دربارش پرسيدم و اون هم گفت آره بد نبود بعد من هم گفتم اما توي تابستون نديدمش .. يعني تو ميگي امروز هست؟

بعد از يه مدت ديدم اومد توي سالن و گفتم ايناهاش ...   بعد مدير رفت بالا و شروع به صحبت كرد و همه را معرفي كرد كه اين خانم هم معرفي شد و رفت بالا ايستاد ولي حرفي نزد ... يه پذيرايي مختصري هم ازمون شد ...

بعد برنامه و يه سري چيزاي ديگه بهمون دادند و رفتيم براي آشنايي با مدرسه ...

اول كتابخونه بعد آزمايشگاه فيزيك بعد آزمايشگاه زيست آخر هم سايت مدرسه را بهمون نشون دادند و ما هم برگشتيم خونه ...

فرداش جمعه بود و به همين خاطر ما روز دوم مهر يعني شنبه رفتيم مدرسه و سالن آمفي تئاتر ( آخه مدرسه ما براي صبحگاه توي حياط برنامه اجرا نميكنه و توي يك سالن كه صندلي و سيستم صوتي و ... دارد برنامه اجرا ميكنه ) بعد از چند دقيقه كه مديرمون صحبت كرد و ... برامون يه خواننده آورده بودند كه اسمش را فراموش كردم . شب قبلش هم تهران برنامه داشت و يك آقاي ديگه هم آوردند كه متاسفانه اسم اون هم يادم نيست كه كاراهاش مثل آقاي ماهي صفت ( مستر بين ايران ) بود ولي خيلي بامزه تر ...

خلاصه هفته اول مهر تموم شد و علاقه من به اون خانم بيشتر ...

من از روز ششم توي دفتر خاطراتم در مورد اون خانم كه معاون مدرسه ماست مطلب نوشتم كه توي پست هاي بعد عين مطالب دفتر خاطراتم را براتون باز نويسي ميكنم ...

 

از اين به بعد ميخوام همه پست هامو با يه شعر يا يه مطلب قشنگ تموم كنم كه همش را به اون خانم تقديم ميكنم ...

          

اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟

رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فريادبزنم؟

اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟

اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوي کتــــابا بخونن؟

اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغوني کـــنم؟

پــيش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربوني کنـــم؟

اجــازه مي دي تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟

روزي هزارو صد دفه ، بگــم که مــي ميرم بـــرات؟

اجازه مي دي که بگــم حــرف تـــرانــه هام تويي؟

دليـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــويي؟

اجازه هست پنـاه من گرمـي آغوشـت بشـه ؟

هراسمي جزاسـم خودم،ديگه فراموشت بشه؟

    

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط سایه | 

امروز ميخوام بنويسم ...

از همون كسي كه منو ديوونه كرده .

ميخوام معرفيش كنم و بگم كه چي شد كه باهاش آشنا شدم ...

نميدونم از كجا شروع كنم شايدبهتره يه پيش زمينه بنويسم از اونجايي كه باهاش آشنا شدم

من امسال اول دبيرستان هستم و مثل همه توي تابستان دنبال يه مدرسه خوب بودم كه

خوب ها همه امتحان ورودي داشتند من هم اول امتحان دبيرستان فراز را دادم و بعدش هم امتحان

آزرم . كه هيچكدوم را قبول نشدم (آخه براي هيچ كدوم از امتحانا نخونده بودم) بعد رفتم پويندگان و وقتي كارنامه من را ديدند گفتند بدون امتحان ميتونم برم چون معدلم بالاي 19:50 بود ولي من رفتم و امتحان دادم كه قبول هم شدم و مصاحبه هم كردم ولي خودم بيشتر دوست داشتم برم اين مدرسه اي كه در حال حاضر توش تحصيل ميكنم آخه توي دانشگاه بود (حالا كدوم دانشگاه بماند) و من ترجيح ميدادم برم دانشگاه پس با كلي بهونه ثبت نام پويندگان را يه روز عقب انداختم  (البته روز قبل از امتحان دبيرستان دانشگاه پشيمون شده بودم و گفتم اصلا نميرم امتحان بدم چون ميدونم قبول نميشم ولي بعد رفتم حالا نميدونم بگم خوشبختانه يا متاسفانه چون از اين حالت هايي كه بعد از رفتن به اون مدرسه پيدا كردم خوشم نمياد و از طرف ديگه احساس ميكنم خوشحالم كه با اين خانم آشنا شدم) بعد كه براي مدرسه دانشگاه امتحان دادم

فرداش رفتم توي سايت مدرسه و ديدم كه فاميل و اسم پدرم را درست نوشته ولي اسممو نوشته الهه به جاي الناز من هم كه فكر ميكردم قبول ميشم روز مصاحبه رفتم و از همين خانم كه اولين بار بود كه ميديدمش پرسيدم كه آيا اون منم يا كس ديگه؟ بعد از چند دقيقه خودش اومد توي سالن آمفي تئاتر و منو صدا كرد من هم گفتم بله؟اون گفت بله اون اسم خودتي و گفت من فكر كه كردم يادم افتاد كه فقط يه ....(فاميلمو گفت) داشتيم و رفت .

من هم نميدونم چرا از همون موقع ازش خوشم اومد  و به مامانم گفتم مامان اين خانمه چه ناز بود و بهش ميخورد خانم خوبي باشه مامانم هم لبخند زد و هيچي نگفت ...

براي مصاحبه دوست داشتم اون باهام مصاحبه كنه اما مدير مدرسه منو كشيد و برد و گفت بيا عزيزم خودم باهات مصاحبه ميكنم خوب اون موقع ناراحت شدم اما بعد فراموش كردم اون روز هم تمام شد و من توي تابستون هم كه كلاس تقويتي ميرفتم (توي خود مدرسه) اونو نديدم چون نبود و روز آخر شهريور شد و اون هايي كه كلاس آول بودند بايد براي جلسه معارفه كادر مدرسه و آشنايي با مدرسه ميرفتند كه من هم جزو اون اولي ها بودم ...

اشك حسرت

 

خوب ديگه ميترسم زياد بنويسم و شما نخونيد پس تا همين جا داشته باشيد تا توي پست بعدي ادامش را بنويسم ... نميدونم چه جوري خداحافظي كنم بهتره كه با يه شعر تمومش كنم و شعر را هم به همون خانم ((ب)) تقديم كنم

فاميلشو نمينويسم تا اگه يه روز يكي از بچه هاي مدرسه اتفاقي اين را خوند نشناسدش چون خودش يه روز (نه براي وبلاگ) بهم اينو گفت ...

اينم از شعرم:

                                                   

                                                       فاصله

 

                                 گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

                                 بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

                                 گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

                                 گفتي كه نه ! بايد بروم حوصله اي نيست

                                 پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

                                 تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

                                 گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آنوقت

                                 جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

                                 رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

                                 بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط سایه | 

سلام به همه شما دوستان خوبي كه از اين به بعد ميخواهيد شريك غم هاي من باشيد ...

ميدونم كه هيچكس نميتونه منو دركم كنه مگر اينكه مثل خودم باشه.مگر اينكه ...عاشق باشه

بهتره كه توي اولين پست مختصري در مورد خودم حرف بزنم و همه چيزايي كه قراره توي اين وبلاگ بنويسم.

راستش من ودوستم كه اسمش سانازه با هم يه وبلاگ داريم كه اون تقريبا يه وبلاگ آريانيه ... آخه من و اون دو تا از طرفداراي پر و پا قرص گروه موسيقي آريان هستيم . البته توي اون وبلاگ همه چيز هست و فقط محدود به آريان نميشه ...    اينم آدرسش :               http://sokooteariani.blogfa.com/ 

ولي حالا تصميم گرفتم كه اين وبلاگ را هم بسازم چون بايد اين غم ها را جايي تخليه ميكردم ... احساس ميكنم خيلي تنهام و نميتونم اين چيزايي را كه توي دلمه به كسي بگم.اما ميدونم اگه اينجوري پيش بره ديوونه ميشم.اين حرف من نيست اين را يك مشاور به من گفت.به خاطر همين اين دنياي مجازي را براي تخليه خودم انتخاب كردم ...

من الناز هستم 15 ساله از اصفهان ... شايد فكر كنيد براي دوست داشتن اين سن كمه اما اين چيزيه كه من هستم و ... متاسفانه غير قابل تغيير...

ميدونيد دوست داشتن من با همه فرق داره ... من عاشق يه جنس مخالف نيستم ... من عاشق يه زن شدم ... شايد با خودتون بگيد چقدر مسخره اما شما تا حالا اين حس بهتون دست نداده پس نميتونيد منو درك كنيد ... ميدونيد اگه من يه پسر را دوست داشتم شايد مشكلم كمتر بود چون حداقل احتمالش ميرفت كه بتونم بهش برسم و با اون باشم ... اما خيلي سخته... واقعا سخته كه كسي را دوست داشته باشي كه بدوني هيچ وقت بهش نميرسي حتي اگه پيشت باشه ... وقتي حتي 1% هم احتمال ثبت عشقت توي دفتر زندگي نباشه ... بايد اين اتفاق براتون بيفته تا بفهميد چي ميگم و چي ميكشم ...

انتظار

توي پستهاي بعدي مينويسم كه اين شخص كيه و چه اتفاقاتي بين ما افتاده...

شايد صفحات دفتر خاطراتم مهمون اين وبلاگ بشه ... اينو بدونيد كه دفتر خاطرات من را هيچكس نديده و نخونده اما من حالا به شما اعتماد كردم و ميخوام اونو توي اين وبلاگ و براي شما بازنويسي كنم.

شايد اگه يه روزي منو بينيد با خودتون بگيد چه دختر سر حال و آرومي اما ....

        (( پشت اين ظاهر آرام طوفان عشق است))

ديگه نمينويسم چون اشكي كه توي چشمام حلقه زده اين اجازه را بهم نميده پس تا پست بعد با همه خداحافظي ميكنم...

قربون شما ... الناز

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط سایه |